الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

204

إحياء علوم الدين ( فارسى )

استقصاى آن در هر طعامى دراز است . پس بايد كه يك گرده را معين كنيم و بنگريم كه يك گرده را به چه حاجت باشد تا گرده شود و شايستهء خوردن تو گردد ، پس از انداختن تخم در زمين . پس اوّل چيزى كه بدان محتاج شود بزرگتر است تا زمين راست كند و بكارد ، و گاو است كه زمين را بدان شُديار « 310 » كنند ، و آلت كشاورزى است و همهء اسباب آن . آن گاه پس از آن تعهد است براى آب دادن مدتى ، پس پاك كردن زمين از خس ، پس درودن و ماليدن و پاك كردن ، پس آس كردن ، پس سرشتن ، پس پختن . پس عدد آن فعلها كه ياد كرديم و آن چه ياد نكرديم تأمل كن ، و عدد شخصها كه بدان قيام نمايند ، و عدد آلت‌ها كه بدان حاجت افتد ، از آهن و چوب و سنگ و غير آن . و بنگر در كارهاى صنّاع در اصلاح آلت‌هاى كشاورزى و آس كردن و پختن ، از درودگر و آهنگر و جز آن ، پس به حاجت آهنگر به آهن و مس و ارزيز و غير آن . و بنگر كه خداى - عز و جل - چگونه كوه‌ها و سنگها و معدنها آفريده است ، و چگونه زمين را قطعه‌هاى متجاور مختلف كرده است . پس اگر تفتيش كنى بدانى كه يك گرده گرد نشود چنان كه خوردن تو را شايد اى بيچاره تا بيش از هزار صانع بر آن كار نكنند . پس آغاز كن از فريشته‌اى كه أبر را راند براى فرود آوردن آب ، تا آخر كارهاى فريشتگان ، تا نوبت به عمل آدمى رسد . پس چون گرده شد قريب هفت هزار صانع آن را بطلبد ، هر صانعى اصلى از اصول صنايع كه مصلحت خلق بدان تمام شود . پس تأمل كن به بسيارى كارهاى آدمى در آن آلت‌ها ، تا سوزن كه آلت خرد است و فايدهء آن دوختن جامه است كه سرما را از تو باز دارد ، صورت آن كمال نپذيرد از آهنى كه سوزن را شايد مگر پس از آن كه بر دست سوز نگر بيست و پنج بار بگذرد و هر بارى از آن كارى مىكند . پس اگر خداى - عز و جل - شهرها را فراهم نيارد و بندگان را مسخر نگرداند ، و تو محتاج شوى به عمل داسى كه گندم بدان دروده شود مثلا پس از آن چه به نهايت رسد ، هر آينه عمر تو نيست شود و از آن عاجز گردى . آيا نبينى كه خداى - عز و جل - چگونه هدايت فرمود بندهء خود را كه از نطفهء قذر آفريده است تا اين كارهاى عجيب و صنايع غريب بكند ؟ پس ناخن پيراى بين مثلا ، و آن دو كارد است مطابق ، كه يكى از آن بر ديگرى منطبق شود ، پس چيزى را يك جا بگيرند و به زودى ببرند . و اگر نه بارى تعالى طريق ايجاد آن به فضل و كرم خود بر پيشينيان كشف كردى و ما محتاج شديمى به استنباط طريق در آن به فكرت خود ، پس به بيرون آوردن آهن از سنگ . و حاصل كردن آن آلت‌هايى كه ناخن پيراى بدان كرده شود . و يكى را از ما اگر عمر نوح بودى و كامل‌ترين عقلها ، هر آينه عمر او قاصر شدى از بيرون آوردن طريق در اصلاح اين يك آلت تنها ، تا كار به جز آن رسد . « 311 » پس پاكى و دورى از عيب آن را كه خداوندان بينايى را به نابينايان ملحق گردانيد ، و پاكى آن را

--> ( 310 ) شُديار ، شيار . ( 311 ) تا چه رسد به غير آن .